
بگذار ایل رابگویم
یک تفنگ برای من پر کنند یک تفنگ برای تو
یک اسب برای من زین کنند یک اسب برای تو
یک گندمزار برای من زار زار زار
زاری ها را خودم زده ام
|
بگذار ایل رابگویم
+ نوشته شده توسط م.افراسیابی در چهارشنبه 4 مهر1386 و ساعت
21:57 |
رنگ صورتی به لبهایت می آید
+ نوشته شده توسط م.افراسیابی در یکشنبه 12 آذر1385 و ساعت
23:29 |
دوست داشتم صدای شما را بشنوم
+ نوشته شده توسط م.افراسیابی در پنجشنبه 20 مهر1385 و ساعت
21:57 |
چه کسی باطل می کند این جادو را ؟ ۱۳۸۵/۱/۲۴
شاید جادوی من این شکلی است .اما من می خواهم بدونم ......
خب دیدید؟ جادوی قشنگی دارم نه؟ اما حیف ... دارد باطل می شود مگر نه؟ + نوشته شده توسط م.افراسیابی در جمعه 31 شهریور1385 و ساعت
23:29 |
این روزها دارم از زنده گی لذت می برم.خصوصا شبها که حافظ می خوانم یا روز که شاملو من دیگر برای زنده گی زنده گی میکنم و هوای اردیبهشت وبالای پلکانها مرا به یاد جاهایی می اندازد مثلا یک بهار در نزدیکی کویر/... شما را به خواندن شعری از شاملو مهمان می کنم
ماهي من فكر مي كنم + نوشته شده توسط م.افراسیابی در پنجشنبه 21 اردیبهشت1385 و ساعت
15:9 |
در نگاه ام طور دیگری خواندند زندگی پس این بهار نیامده چه می شود ؟! که ساده ترین سمت ستاره ها سوخته اند شاعرکه شدیم گفتیم شعر می نویسیم به ستاره ها شاعر شدیم شب را از همان جا نوشتیم که.... ولی باید روشن شود ستاره ای که شاید پرنده هم باشد و اندوه آمد همراه سپیده دم و ستاره ای که میبایست باران بارید خاکستر شد همه چیز به آسفالت که چشم می دوزی شکایت از اسمان می کنی جا مانده ای وباران یکریز انگار آتش می بارد تا شاید همراه پرنده باشد اندوهی که صبح را و بعد فقط کمی روشن تر شد به خیابان که نیامده پرنده جوابی هم ندارد برای آسمان دور میدانی که دور می زنی تنگ می گیرد دوست داری بمیرد تا این بازی کجا تمام شود ستاره شاید پرنده هم باشد یا تکه ای از بهار
+ نوشته شده توسط م.افراسیابی در چهارشنبه 6 اردیبهشت1385 و ساعت
12:59 |
|
|