تبليغاتX
چراغی به دستم چراغی در برابرم
 

بگذار  ایل رابگویم 
یک تفنگ برای من پر کنند     یک تفنگ برای تو
یک اسب برای من زین کنند     یک اسب برای تو
یک گندمزار برای من زار زار زار 
زاری ها را خودم  زده ام  

 

 

+ نوشته شده توسط م.افراسیابی در چهارشنبه 4 مهر1386 و ساعت 21:57 |
   

 

رنگ صورتی به لبهایت می آید
تا صدا بزنم   دارم   می ترسم از تمام رنگها من
که حالا خواب درستی ندارم
سوت بازی در دست توست
فوت میکنی    و می ترسم باز از رنگها
وقتی نگاه تو قسمت میشود    در خواب
برویم جایی   مثلا   خوشه خوشه انگور بخوریم
وخواب تو  همه جا خودمانی شود 
وحواس من که پرتی دارد   جمع می کنم    روی همین تختخواب
که حالا نگاه تو را صدا می کند
دارد   پرت می شود حواس من      وقتی نگاه می کنم به تو
و خواب انگور می آید به تو      خیلی از حرفها
و رنگ صورتی به لبهایت

 

 

+ نوشته شده توسط م.افراسیابی در یکشنبه 12 آذر1385 و ساعت 23:29 |
 

دوست داشتم صدای شما را بشنوم
تا صدایتان کنم    آن طور که دوست دارید
آخر به روز شماری خرداد  دارد تمام می شود    این بهار   می شود
تا به زبان نیاوریم   نیاوردیم به چشم اما
لبهائی که طعم زندگی می دهند
و این در حاشیه کویر یک اتفاق نیست
البته پیش از اندوه    به
شکل خودش است ایندفعه      شکل برهنگی در پاییز 
که بعضی اندوه را به خط می نویسند   بعضی به نقش می کشند
اما می توان گذاشت به گوشه ای   تا یادمان نرود
تابستانی که تمام   می آیم    پیاده برویم   جلوی عابران قیامت کنیم کمی
در برف یا بارانی که می بارد
پیش از خواب    شهر خواب باشد یا بیدار
وتکانهای ما    بی هوا      هوای تو
نفس را تنگ میکند     ودل
تنگیت نفس نفس است   و    اکسیژنی خالص


 

+ نوشته شده توسط م.افراسیابی در پنجشنبه 20 مهر1385 و ساعت 21:57 |
 

چه کسی باطل می کند این جادو را ؟
دنیا بوی گند می دهد    و     رنگهائی بهار مرا معطل
برای من هیچ اتفاق تازه ای نیست
هنوز لبهائی دارم   تاشعر بخوانم    می خوانم
و دستهائی که بنویسم    می نویسم
اما عکسهائی جا به جا    به یادم می آورند  کودکی را
با خوابهائی که از چشم برداشتم      پس نمی گذارم     چشم به خواب
البته با خوابی که در چشم دارم گیج ترم
ومعلوم است پشت کرده ام    
 به خیلی چیزها     تا خوشبخت تر باشم
باشد تا حروف مختل بروند  
 و دستم تا هر کجای این زندگی که می خواهد     برود    می روم
در شقیقه ام شاید    اما    هیچ تکانی نمی خورد چشمم
نه به خواب     نه به خیال
ونه خیال کنید   به درختی      به پاییز برگی شده ام

تا سر بخورم    روی سنگفرش  نمی خورم

که در مشتم نارنجی می شود       مشتی بهار!!!

                                                                       ۱۳۸۵/۱/۲۴

                                                                        


شاید جادوی من این شکلی است .اما من می خواهم بدونم ......

 خب دیدید؟ جادوی قشنگی دارم نه؟ اما حیف ... دارد  باطل می شود مگر نه؟

+ نوشته شده توسط م.افراسیابی در جمعه 31 شهریور1385 و ساعت 23:29 |
 

این روزها دارم از زنده گی لذت می برم.خصوصا شبها که حافظ می خوانم یا روز که شاملو

من دیگر برای زنده گی زنده گی میکنم  و هوای اردیبهشت وبالای پلکانها مرا به یاد جاهایی

می اندازد مثلا یک بهار در نزدیکی کویر/...

شما را به خواندن شعری از شاملو مهمان می کنم

 

ماهي

من فكر مي كنم
هرگز نبوده قلب من
اين گونه
گرم و سرخ:

احساس مي كنم
در بدترين دقايق اين شام مرگزاي
چندين هزار چشمه خورشيد
در دلم
مي جوشد از يقين؛
احساس مي كنم
در هر كنار و گوشه اين شوره زار ياس
چندين هزار جنگل شاداب
ناگهان
مي رويد از زمين.
***
آه اي يقين گمشده، اي ماهي گريز
در بركه هاي آينه لغزيده تو به تو!
من آبگير صافيم، اينك! به سحر عشق؛
از بركه هاي آينه راهي به من بجو!
***
من فكر مي كنم
هرگز نبوده
دست من
اين سان بزرگ و شاد:
احساس مي كنم
در چشم من
به آبشر اشك سرخگون
خورشيد بي غروب سرودي كشد نفس؛

احساس مي كنم
در هر رگم
به تپش قلب من
كنون
بيدار باش قافله ئي مي زند جرس.
***
آمد شبي برهنه ام از در
چو روح آب
در سينه اش دو ماهي و در دستش آينه
گيسوي خيس او خزه بو، چون خزه به هم.

من بانگ بر گشيدم از آستان ياس:
(( - آه اي يقين يافته، بازت نمي نهم! ))


 

+ نوشته شده توسط م.افراسیابی در پنجشنبه 21 اردیبهشت1385 و ساعت 15:9 |
 

  در نگاه ام طور دیگری خواندند     زندگی 

 پس این بهار نیامده چه می شود ؟!

  که ساده ترین سمت ستاره ها سوخته اند

  شاعرکه شدیم      گفتیم شعر می نویسیم       به ستاره ها

  شاعر شدیم      شب را از همان جا نوشتیم که....

 ولی باید روشن شود     ستاره ای      که شاید پرنده هم باشد

  و اندوه آمد      همراه سپیده دم  و   ستاره ای که میبایست

  باران بارید خاکستر شد       همه چیز

  به آسفالت که چشم می دوزی    

  شکایت از اسمان می کنی    جا مانده ای

  وباران یکریز انگار آتش می بارد

  تا شاید همراه پرنده باشد      اندوهی که صبح را

  و بعد فقط کمی روشن تر شد

  به خیابان که نیامده پرنده       جوابی هم ندارد برای آسمان

  دور میدانی که دور می زنی

  تنگ می گیرد       دوست داری بمیرد

  تا این بازی کجا تمام شود

  ستاره شاید پرنده هم باشد     یا تکه ای از بهار

 

    

+ نوشته شده توسط م.افراسیابی در چهارشنبه 6 اردیبهشت1385 و ساعت 12:59 |
 

  سکهء بهار آزادی

در اصل به نام

          تو می زنند

سکه ها را بهار

         وگر نه بهانه است

                    آزادی

                          و اين حرفها

 

+ نوشته شده توسط م.افراسیابی در شنبه 26 فروردین1385 و ساعت 23:34 |


Powered By
BLOGFA.COM